یاد ایامی که می خوردیم پلو

deep in my heart,there`s a fire a burning heart
در اعماق قلبم آتش قلبی سوزان است
deep in my heart , there`s desire for a start
در اعماق قلبم آرزویی برای آغاز است
I`m dying in emotion
من در احساساتم می میرم
It`s my world in fantasy
دنیای من در خیال
I`m living in my dreams
من در رویاهایم زندگی می کنم
you ` re my heart ,you`re my soul
تو در قلب منی در وجود منی
I`ll keep in shining everywhere I go
هر جا که برم روشن نگه اش می دارم
I`ll be holding you forever , stay whith you together
تو را برای همیشه نگه می دارم می مانم با تو در کنارت
yeah ,I`m feeling that our love will grow
آره احساس می کنم عشقمان شکوفا می شود
that`s the only things I really know
این تنها چیزیه که واقعا می دونم
let`s close the door and believe my burning heart
بیا در را ببندیم و به قلب سوزانمان ایمان بیاوریم
feeling all right ,come on ,open up your heart
راحت باش بیا و آتشی در قلبت بیفروز
I`ll keep the candles burning
شمعها رو روشن نگه می دارم
let your body melt in mine
بگذار وجودت در من ذوب شود
I`m living in my ,living in my dreams
من در رویاهام زندگی می کنم در رویاهام...
اینم از اشعار جالبی که انگلیشش بهتره جهت تقویت زبان من و لونا از جناب مدرن تاکینگ واسه من و لونا جون که قراره بریم کلاس زبان البته مهندس لونا جان ترم قبل رفت کلاس زبان و با نمره ماکزیمم سپری کردن ماشاءالله این ترم رو تصمیم گرفت و مجدانه ایستاد که منم بخونم و ترم دوم رو باهم بریم خدا کنه هفته دیگه در چنین روزی ساعت شش و بیست دقیقه لونا جون واسع ثبت نام کرده که برم تعیین سطح کنم خداکنه قبولیده بشم این روزا لونا میانترم هم داره....ای لونا چرا نرفتی میانترم بدی فداش بشم فکرکنم مشکلات نذاشته بره بهر حال آرزوی موفقیت می کنم واسش
دیشب مسائل فیثاغورثی به سمع و بصر خانواده محترم رسونده ای خدا چی می شه خوب هرچی خدا بخواد می شه دیگه صبح داشتم کنار یک مدرسه ای رد می شدم دیدم به به انگار عروسی بود کل و بندری گذاشته بودن تا نگو بچه ها آخرین روز مدرسه شون بوده بقول لونا
یاد ایامی که می خوردیم پلو
دیس و بشقاب چلو رو می زدیم جلو
ای بابا ای بابا , یس ایت ایز
لونا می گه منو بردن مهدکودک فرار کردم آخی نازی همیشه می کرده بازی
فردا باید برم خونه یکی از دوستام واسش ویندوز بعوضم

راستیا وقتی آدم به یک چیزای خوبی عادت کنه اگه بخواد ازشون دور بشه یا جدا بشه واسش کار سختیه یا اصلا نمی تونه یا باید قید همه چیز بزنه این روزا من و لونا مراسم بز کوشون داریم حالا چقدر پیروز بشیم خدا می دونه البته لونا می گه من با قامات عالی رتبه آسمانی صحبت کردم حقایق قدسی را با حواسی غیر از حواس عوام تجربه می کنه.....خداوند به همه کمک کنه به ما هم کمک کنه انشاءالله
در کنار تو به وجودم ایمان می آورم رویای من یک فرشته بود که در تمام خواسته ها و شادی ها و آرزوها با من شریک است روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با یکدیگر گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت بیا در میان تپه ها قدم بزنیم و در خانه نمانیم دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرنده ای شکر گزار را خواند همیشه سختی های زندگی بر قلبم جراحت وارد می کرد اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم می دیدم که با چشمان عسلش به من می نگریست ابرهای تیره ام را پراکنده می ساخت و زندگی را در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل می کرد. زیبایی خوشبختی و آرامش ....
من و یار اثیری ام اندیشه ای مطلق و مجردی بودیم که در نور ماه طواف می کردیم و او می کوشید تا در شبهای مهتابی آوازی بی نظیر بخواند همه زندگی را با جانمان تجربه می کنیم همه وجود چیزی است که می شناسیم و انرا محقق می سازیم و برایش شادی می کنیم یا اندوهمند می شویم من چیزهایی را در شب و روز با وجودش در یافتم او همیشه به من لبخند می زند و با من در اندیشدین مشارکت می کند
گاهی می گویم شاید این سالهای خوشبختی من رو به اتمام است نمی دانم چگونه خواهد گذشت شب های بدون او چرا که با از دست دادنش خون قلبم جاری می شود و مرا در برابر روزها وشب ها همچون تک درختی خشک می گرداند که شاخه هایش در برابر آواز باد به رقص در نمی آید و هیچ پرنده ای در میان برگهایش لانه نمی سازد
چه روزهایی که گذشتن لحظاتی که پژمرده شدن غنچه ای بر روی ابرها می نگریستم. تپه ها و دره ها را پشت سر می گذاشتم به خود می گفتم حتما باید تنها بر عرشه کشتی غروب را بنگرم بگویم ای خداااااا در روزی از روزها بهار در ساعت خورشید سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت عاقبت دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق بر گوشم ترانه خواند ترانه ای آشنا گفت بازگرد به ساحل سرزمینت بازگرد پیش از آنکه کشتی دورتر شود و او کسی نبود جز تو
.سخن متعارف میان ما نمی تواند اندیشه و احساس ما را به درستی وصف کند در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیق ترند مثل احساس دوست داشتن پس چگونه می توانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم
دوستت دارم مهربانم تا زنده هستم




