تبليغاتX
شاپری رنگین کمون

شاپری رنگین کمون

یاد ایامی که می خوردیم پلو

 

Iris Glass Waxfill Candle

deep in my heart,there`s a fire a burning heart

در اعماق قلبم آتش قلبی سوزان است

deep in my heart , there`s desire for a start

در اعماق قلبم آرزویی برای آغاز است

I`m dying in emotion

 من در احساساتم می میرم

It`s my world in fantasy

دنیای من در خیال

I`m living in my dreams

من در رویاهایم زندگی می کنم

you ` re my heart ,you`re my soul

تو در قلب منی در وجود منی

I`ll keep in shining everywhere I go

هر جا که برم روشن نگه اش می دارم

I`ll be holding you forever , stay whith you together

تو را برای همیشه نگه می دارم می مانم با تو در کنارت

yeah ,I`m feeling that our love will grow

آره احساس می کنم عشقمان شکوفا می شود

that`s the only things I really know

این تنها چیزیه که واقعا می دونم

let`s close the door and believe my burning heart

بیا در را ببندیم و به قلب سوزانمان ایمان بیاوریم

feeling all right ,come on ,open up your heart

راحت باش بیا و آتشی در قلبت بیفروز

I`ll keep the candles burning

شمعها رو روشن نگه می دارم

let your body melt in mine

بگذار وجودت در من ذوب شود

I`m living in my ,living in my dreams

من در رویاهام زندگی می کنم در رویاهام...

اینم از اشعار جالبی که انگلیشش بهتره جهت تقویت زبان من و لونا  از جناب مدرن تاکینگ واسه من و لونا جون که قراره بریم کلاس زبان البته مهندس لونا جان ترم قبل رفت کلاس زبان و با نمره ماکزیمم سپری کردن ماشاءالله این ترم رو تصمیم گرفت و مجدانه ایستاد که منم بخونم و ترم دوم رو باهم بریم خدا کنه هفته دیگه در چنین روزی ساعت شش و بیست دقیقه لونا جون واسع ثبت نام کرده که برم تعیین سطح کنم خداکنه قبولیده بشم این روزا لونا میانترم هم داره....ای لونا چرا نرفتی میانترم بدی فداش بشم فکرکنم مشکلات نذاشته بره بهر حال آرزوی موفقیت می کنم واسش

دیشب مسائل فیثاغورثی به سمع و بصر خانواده محترم رسونده ای خدا چی می شه خوب هرچی خدا بخواد می شه دیگه صبح داشتم کنار یک مدرسه ای رد می شدم دیدم به به انگار عروسی بود کل و بندری گذاشته بودن تا نگو بچه ها آخرین روز مدرسه شون بوده بقول لونا

یاد ایامی که می خوردیم پلو

دیس و بشقاب چلو رو می زدیم جلو

ای بابا ای بابا , یس ایت ایز

لونا می گه منو بردن مهدکودک فرار کردم آخی نازی همیشه می کرده بازی

فردا باید برم خونه یکی از دوستام واسش ویندوز بعوضم

Thoughtful Pansies

 راستیا وقتی آدم به یک چیزای خوبی عادت کنه اگه بخواد ازشون دور بشه یا جدا بشه واسش کار سختیه یا اصلا نمی تونه یا باید قید همه چیز بزنه این روزا من و لونا مراسم بز کوشون داریم حالا چقدر پیروز بشیم خدا می دونه البته لونا می گه من با قامات عالی رتبه آسمانی صحبت کردم حقایق قدسی را با حواسی غیر از حواس عوام تجربه می کنه.....خداوند به همه کمک کنه به ما هم کمک کنه انشاءالله

در کنار تو به وجودم ایمان می آورم رویای من یک فرشته بود که در تمام خواسته ها و شادی ها و آرزوها با من شریک است روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با یکدیگر گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت بیا در میان تپه ها قدم بزنیم و در خانه نمانیم دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرنده ای شکر گزار را خواند همیشه سختی های زندگی بر قلبم جراحت وارد می کرد اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم می دیدم که با چشمان عسلش به من می نگریست ابرهای تیره ام را پراکنده می ساخت و زندگی را در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل می کرد. زیبایی خوشبختی و آرامش ....

 من و یار اثیری ام اندیشه ای مطلق و مجردی بودیم که در نور ماه طواف می کردیم  و او می کوشید تا در شبهای مهتابی آوازی بی نظیر بخواند همه زندگی را با جانمان تجربه می کنیم همه وجود چیزی است که می شناسیم و انرا محقق می سازیم و برایش شادی می کنیم یا اندوهمند می شویم من چیزهایی را در شب و روز با وجودش در یافتم او همیشه به من لبخند می زند و با من در اندیشدین مشارکت می کند

گاهی می گویم شاید این سالهای خوشبختی من رو به اتمام است نمی دانم چگونه خواهد گذشت شب های بدون او  چرا که با از دست دادنش خون قلبم جاری می شود و مرا در برابر روزها وشب ها همچون تک درختی خشک می گرداند که شاخه هایش در برابر آواز باد به رقص در نمی آید و هیچ پرنده ای در میان برگهایش لانه نمی سازد

چه روزهایی که گذشتن لحظاتی که  پژمرده شدن غنچه ای بر روی ابرها می نگریستم.  تپه ها  و دره ها را پشت سر می گذاشتم به خود می گفتم  حتما باید تنها  بر عرشه کشتی غروب را بنگرم بگویم ای خداااااا در روزی از روزها بهار در ساعت خورشید سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت عاقبت دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق بر گوشم ترانه خواند ترانه ای آشنا گفت بازگرد به ساحل سرزمینت بازگرد پیش از آنکه کشتی دورتر شود و او کسی نبود جز تو

.سخن متعارف میان ما نمی تواند اندیشه و احساس ما را به درستی وصف کند در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیق ترند مثل احساس دوست داشتن پس چگونه می توانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم 

دوستت دارم مهربانم تا زنده هستم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 20:26  توسط Luna web  | 

یکشنبه ها

 آبي ، آبي ، مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو مي گم
اين آيه هاي آبي
درياهاي بي تابي

 
آبي يعني دل من
دريايي که اسيره
اين چهره ي تقديره
که رنگ از تو مي گيره

 وقتي که خيره مي شم
به عمق حوضِ کاشي
حس مي کنم تو هستم
حتي اگه نباشي


من رنگ گنبدارو
چشماي تو مي بينم
سجده ام به جانب توست
اينه معناي دينم

 آبي ، آبي ، مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو مي گم
اين آيه هاي آبي
درياهاي بي تابي

 دل خسته ام از اينجا
از آدماي دنيا
همين امروز و فردا
دل مي زنم به دريا

دل ميزنم به دريا
رنگ تو رو مي پوشم
از عمق آبي عشق
چشم تو رو مي نوشم

 آبي ، آبي ، مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو مي گم
اين آيه هاي آبي
درياهاي بي تابي

Believe Word Tower Candle

مثل اینکه یکشنبه ها رو تاریخ نه تنها واسه مسیحیا بلکه واسه من و لونا هم مقدس گذاشته آهای لونا چرا نوشتی سنگ شدی میام می کشمتا

امروز با توجه به اینکه یکشنه می باشد و روز خوش یمنی واسه من و لونا هستش علی رغم امیالات ساکنین زمین ما یعنی بازم من و لونا تصمیمات جدی گرفتی که در جهت حفظ ارزشهای دوستیمون همواره دست به دست هم بدیم زندگیمونو آباد کنیم ما احتمالا گندم خواهیم کاشت و بعضا باغ و بساتین انار و گیلاس خواهیم زد من تصمیم دارم در کنار این اوامر گل رز حتما بکارم خدا رو چه دیدی شاید اگه کار گیرمون نیومد رز فروشی باز کردیم

امروز یعنی فردا روز معلم هستش و من این روز مقدس رو به لونا جونم که همیشه به من چیزهای بزرگی یاد داده تبریک می گم اللخصوص امروز من رو از بند خیلی توهمات و عذابات روحی جسمانی نجات داد جدا سخن زیبایی گفتند جناب لونا علیه سلام :

هر کس هرچی می خواد بگه تو هیچ نگو آهنگ بزار بوف بوف

حق با اونه از وقتی حرفاشو گوش گرفتم نتیجه بخش بوده انشاءالله که بتونم همواره راه های درست رو تو زندگیم بدست بیارم البته با کمک عشقم لونا جون البته لونا جون دوست لوس و ننریه که تازگی ها شش واحد درس لووسی و سه واحد ننری و ده واحد خنکی رو از دانشگاه سوربن فرانسه گذرونده

الحق توی این مدت که من و لونا با هم بودیم همیشه با حرفاش رفتارش و همه چیزو همه چیز کاری کرد که من بهترین راه رو انتخاب کنم به من واقعا نیرویی خارق العاده داد هرگز فکر نمی کردم زنده بشم اما امروز احساس می کنم دوباره بهار شده واسه من فکر می کنم خیلی کارا هست که باید انجام بدم اتاقم همچون همیشه منفجر شده بود مامانم و دادشم وقتی دیدن بعد چند روز بالاخره سامان یافت انگشت حیرت به دهان گرفته بودن و می تیادمه وقتی در اوج ناامیدی با لونا آشنا شدم دیگه داشتم از خودم از همه عالم دلسرد می شدم حتی  درس و مشقم داشتم کنار می گذاشتم فکر نمی کردم حتی بتونم تموم کنم اما مثل اینکه خدا منو خیلی دوست داشت توی زندگیم باورم نمی شه حالا تمام کارای فارغ التحصیلیم هم لونا داره انجام می ده هرچی می گم بابا زحمتت می شه می گه نه هیچ وقت یادم نیم ره وقتی امتحان آخری معرفی به استادم که دادم اون روز اومد پیشم کلی حرفا زدیم به هم چقدر زود گذشت خدا جون وقتی نمره مو بهش گفتم همون شب به یاد موندنی امود خونموم گرم و صمیمی یک کارت پستال خوشگل از پاپی این اولین بار بود که من با پاپی آشنا می شدم و یک ساعت خوشگل جادویی که همیشه تا می گه ساعت چنده من یاد اون شب می افتم و ساعت رو به وقت لونا اعلام می کنم

یکشنبه قبل یعنی چهارم اردیبهشت روز جاوئانه ای واسه من و لونا بود چه اتفاقاتی که افتاد قرار بود با هم بریم نمایشگاه بقول لونا می گه تو اول صبح وحشتناک با ما حرف زدی ترسیدیم و دو روز بعد یعنی ششم  تولد من بود کلی چیزای خوشگل خوشگل واسم آورد ما رو قابل ندونست زودی رفت ولی قراره بریم کلاس زبان واسه همین کلی کتابهای نایس واسم آورد فعلا کمی تا نیمه ابری دارم می خونم وای بیست و یکم امتحان دارم اونم لونا جان ثبت نام من کرد و گرنه من کلاس زبان برو نبیدم که نبیدم

امسال خیلی دلم می خواست اردیبهشت برم شیراز لونا که از ماجرا خبر داشت یک کتاب عکس از دیدنی های شیراز گرفته اینقدر جالبه تخت جمشید بازار وکیل حافظیه سعدی باغ ارم وای که چقدر دلم واسه باغ ارم تنگ شده فعلا که تا آخر اردیبهشت گرفتارم بعدشم بقول لونا خدا بزرگه

او و و و و و و

تا حالا داشتیم می گپیدیم با لونا تصمیمات هیجان انگیزی برای خرید و فروش واجاره داریم بیچاره اونهایی که بعدها باید تحمل کنن خدا بهشون کمک کنه صبر ایوب بهشون بده البته من و عشقم بی نظیریم اونها دلشونم بخواد

فدات شم لونا شب بخیر اینم یکشنبه البته ما عیسی مسیح رو خیلی دوست داریم

Silver Wall Cross

صداي تو صداي باد و بيشه
صداي من صداي کوه و تيشه
نگاه تو دميدن ستاره
نگاه من غروب روي شيشه

تو هد هد سليموني رو شونم
من واسه تو نامه ي بي نشونم
تو پا به راه چلستون روزي
من اون شب سياه بي ستونم

بي تو دلم يه بادبون پاره
غصه هامو به خاطرم مي ياره
با تو دلم يه آسمون روشن
با تو دلم پر از گل ستاره

اي تن تو بهار سبز گل پوش
بي تو منم اجاق سرد و خاموش
تو مرمري منم يه سنگ خارا
بهار من يادم تو را فراموش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:0  توسط Luna web  | 

شاید فردا

Tulips Glass Waxfill Candle

وقتی در کنار معشوقه ام می نشینم همواره در صدایش نیرویی وجود دارد که فلبم را می لرزاند آواز و ترانه هایش روحم را که در زندان تنگ وتاریک است نجات می دهد می دونم سهم من از عشق فقط همین است که آفتاب داغ مثل کلام سوزناکی قلبم رو به درد می یاره و شاید این غفلت من است از شنیدن شر شر آب خیلی سخته بعد مدتها بخوای بنویسی خاطرات شیرین منو مجبور می کنن که تلخیها رو نبینم چه اسراری است در این هوا که گردن شبنم صبحگاهی رو خم می کنه

در آغاز جوانی چهره ناشناخته ای در خوابها و رویا هایم می دیدم و شیفته او شدم من او را در شبهای تنهاییم در کنار خود می دیدم صدای او را در آرامش و سکوت می شنیدم و گاه چشمهای خود را می بستم و او را در ذهن خود بتصویر می کشیدم گاهی او را می دیدم ناگهان چشم می گشودم و چیزی نمی یافتم من از رویاهایم چهره ی زیبا رویی با صدایی دلنشین آفریدم و او را جانشین همه عالم کردم یاری دوست داشتنی از همه دیدنی ها و شنیدنی ها چشم و گوش خود را بستم تا تنها چهره او را ببینم و صدایش را بشنوم دیوانه ای که سایه ای را همدم خود می داند وجودش غیر قابل انکار و و برایم غیر قابل تصور بالاخره در یک روز زمستانی حقیقت را دیدم او را در کنار خود یافتم در حالی که با چشمانی پر از مهربانی به من می نگریست او بارها اضطراب مرا به آرامش و سکون مبدل ساخت حالا شمشیر رنج زندگی بر قلبم زخم می زند مثل اینکه بهترین لحظات عمر من .....

کاش می تونستم اونچه اتفاق اقتاد رو بنویسم اون لحظاتی که اشک داغی از دیدگانش جاری شد و احساس کردم چقدر نگون بختم که لبخندهای لبش را به زمزمه های غمگین تبدیل کردم صدایی که از اعماق جان اندوهگین بیرون می آید فکر می کردم آخرین لحظات عمرم را سپری می کنم عشقم ایستاد تا بگوید که آخرین ترانه عاشقی را با هم بخوانیم در میان ناامیدی من و او به شوق یکدیگر نتوانستیم از هم جدا شویم و آرزوی بودن کردم اسرار عاشق را هیچ کس نمی داند شراب نخورده مست اند باطن حقیقی دارد که تجلی گاه وحی و الهام آسمانی ست شاید امروز من هم صدای رعد آسا و هراس انگیز بشنم بخاطر او می دانم فردا او نیز بخاطر من مشکلات بیشتری رو باید تحمل کنه انرونش شعله می کشد ولی زبانش خاموش است آیا شادابی در بوستان ما خواهد رقصید

Petals in the Wind Jar Candle

سنگینی کلام رهگذران و ساکنان زمین که به من می گویند خود را تسلیم امواج کن امواج تندی که می گوید تو غرق می شوی در این هوا ..... ترجیح می دهم ..... تا دگر این چنین نشود یقینا نفس شکوفه نازکی است در برابر باد سرنوشت

 مرغ عشقی داشتم وقتی صداشو می شنیدم احساس می کردم همدرد منه اون روزا عاشق بود تا اینکه  یک روز در قفس باز بود عشقش پر زد و رفت خودش موندو خودش دیگه بعد از اون شعری نخوند سعی می کرد با طبیعت انس بگیره با گلها حرف بزنه تا شاید یادش بره اما تظاهر می کرد غم نداره چند روز پیش دیدم افتاده یک گوشه قفس دیگه تا ابد نمی خونه

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 18:23  توسط Luna web  |