ای خدا
دلم برای قطره های اشکی تنگ است
که از دل زلال می چکید
و گونه های بلورین را نمناک می کرد
دلم برای حال و هوای صداقت
این روزها خیلی تنگ است
کوچه هایی را که بهار راستین آزین می کرد
و باران
برای رشد شکوفه های صمیمیت
یکریز می بارید ...
این روزها ابرها هم
راز نقاب به چهره زدن دانه ها را فهمیده اند
و بی رمق می بارند
این روزها خورشید هم
برای آسمان نقش بازی می کند
و دلش را می سوزاند
و شب ماهش را
از چشمان پر حسد ستارگان می پوشاند!
این روزها ماهی ها
از آب فرار می کنند
و برای چشم و هم چشمیشان
تنهایی اتاقک سرد آکواریوم را
به بی کرانی و دوستان اقیانوس ترجیح می دهند!
* * *
چه غمگین است فصل سرد بی اعتنایی ها
و غرق شدن در مرداب بی نیلوفر شرر ها
نخ های بی سر و تهی که ریسیده می شوند
و ریسنده هایی که حقیقت را
در سرو ته این قرقره ها گم می کنند
براستی رنگ راستین حقیقت
از کم محلی کدام قومی گریخت
و زیر آوار کدام بی عدالتی این زمین خاکی دفن شد ؟

چرا مادر من دیگه منو دوست نداری
![]()
ای خدا چرا باز می گیری از دلم نشاط و شادی
حقیقتی که در جوار من است
بخدا ما می توانیم
چقدر من باید اندوه ...............
ای خدا
ای خدا
منم دلم می خواد برم همون جا که تو داد زدی گفتی
ای خدا
منم داد بزنم
ای خدا ی من
من فقط یکی رو می خوام و اونم تویی

دوستت دارم دلم می خواست خیلی بنویسم ولی خوب به همین چند قطره اشک بسنده می کنم
چون الان عشقم اس ام اس زد ولی مادر بخدا اون باعث شد من حرکت عشق کار درس همه و همه چیز فقط اون باعثش شد بخدا اون همه تلاشی برا زنگیمون می کنه
مادرم تو خیلی بخاطر من زجر کشیدی این همه سال هم هر چه در توانت بود برایم انجام دادی
اما افسوس این روزها شکسته شدنم در سکوت خلوت ندیدی
اشکهایی که از ته دل شکسته ام ریخت مرا ببخش که او را دوست دارم و حاظرم بخاطرش جونم هم بدم
