تبليغاتX
شاپری رنگین کمون

شاپری رنگین کمون

وجود تو

آري آغاز دوست داشتن زيباست
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نارنجی می‌خوانم بیایی
و خدا تب کرده است
همه‌ی این اتاق را
صورتی می‌دوم بشنوی
مربع به مربع دوست داشتنت
را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند
در چشم‌هام
بی قرار می‌شود
آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!
تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد
و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

به راه رفتنت
يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم
می‌آيی؟
خدا کند سر راه
يادت بماند پرتقال و نان
توتون پيپ هم
ديگر چيزی نمانده
طاقت من
يک کبريت بکشم
تمام می‌شود.


من
بهار می‌شوم
تو
تنم را پر از شکوفه کن.

رنگ‌ها را
با انگشت‌های تو شمردم
باز هم يکی زياد آمد
می‌شود اين انگشت را
دو بار ببوسم
گل‌بهی را هم بردارم؟
...
راستش را بخواهی
جيب‌هام پر از رنگ است.

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی
بوسم کن
اما
اگر من
زودتر بيدار شدم
بر سينه‌ات
منتظر همان بوسه
می‌ميرم؟

بودنت آفتاب
نبودنت برف
بودنت طلایی
نبودنت سفید
:
روی نبودنت قدم می زنم
تا بیایی
جای پایم را نمی بینی؟

...... تو را بسیار دوست دارم
...... و می دانم که سخن کهن به آخر رسیده است
...... و من باید ، تا فراسوی سخن بروم
و می دانم ....
کبوترِ کودکی تا به دور دست پرواز کرده است
و مرا از گندم چیزی نمانده است
..... تا کنجکاوی کبوتران را بر انگیزد
...... زیرا نه تو چون دیگر زنان هستی
و نه من در عشق
...... هر کلامی را بر زبان می آورم
* * *

آري آغاز دوست داشتن زيباست
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نارنجی می‌خوانم بیایی
و خدا تب کرده است
همه‌ی این اتاق را
صورتی می‌دوم بشنوی
مربع به مربع دوست داشتنت
را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند
در چشم‌هام
بی قرار می‌شود
آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!
تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد
و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

به راه رفتنت
يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم
می‌آيی؟
خدا کند سر راه
يادت بماند پرتقال و نان
توتون پيپ هم
ديگر چيزی نمانده
طاقت من
يک کبريت بکشم
تمام می‌شود.

من
بهار می‌شوم
تو
تنم را پر از شکوفه کن.

رنگ‌ها را
با انگشت‌های تو شمردم
باز هم يکی زياد آمد
می‌شود اين انگشت را
دو بار ببوسم
گل‌بهی را هم بردارم؟
...
راستش را بخواهی
جيب‌هام پر از رنگ است.

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی
بوسم کن
اما
اگر من
زودتر بيدار شدم
بر سينه‌ات
منتظر همان بوسه
می‌ميرم؟

بودنت آفتاب
نبودنت برف
بودنت طلایی
نبودنت سفید
:
روی نبودنت قدم می زنم
تا بیایی
جای پایم را نمی بینی؟

...... تو را بسیار دوست دارم
...... و می دانم که سخن کهن به آخر رسیده است
...... و من باید ، تا فراسوی سخن بروم
و می دانم ....
کبوترِ کودکی تا به دور دست پرواز کرده است
و مرا از گندم چیزی نمانده است
..... تا کنجکاوی کبوتران را بر انگیزد
...... زیرا نه تو چون دیگر زنان هستی
و نه من در عشق
...... هر کلامی را بر زبان می آورم
* * *


تو را بسیار دوست می دارم.......
و می دانم... که به بن بست زبان نا ممکن رسیده ام
احساس می کنم .... که عبارت بر تو تنگ آمده است
و فرهنگ بر تو تنگ آمده است
و بلاغت بر گردی ِ کمرگاهت له له می زند
و شعر .... و نثر .... و واژگان نیز
* * *


......تو را بسیار دوست می دارم
...... ای کسی که همهء متونم را به مبارزه می طلبی
...... و می دانم که مادینگی آذرخش است
..... و شعر آذرخش است
و زنان زیبا.... آذرخشند
..... و آذرخشهای بزرگ... دو بار به دست نمی آیند
و برای آنکه در حد و اندازهء تو باشم
...... مرا به دهها زبان نیاز است
* * *


..... تو را بسیار دوست می دارم
و مرا این رغبت است... که ترک عادات پیشین خود کنیم
و از نامهای پیشین خود چشم بپوشیم
پس آیا .... نوسازی این عشق را راهی هست ؟
راهی هست آیا... ؟
برای تغییر پوست من و.... پوست تو ...؟
صدای من و ... صدای تو... ؟
عمر من و ... عمر تو ... ؟
راهی هست آیا....
برای تغییر رنگ ملافه ها..... رنگ حوله ها
...... رنگ عواطف
برای تغییر شکل جامهای شراب..... و شکل ظروف طعام ... ؟
* * *


..... تو را بسیار دوست دارم
و می دانم که تو باز پسین لحظهء شعر هستی
..... و باز پسین قطرهء جوهر
..... و آخرین زنبق بر پرچین باغ
و در لحظه های شوق ناگهانی
و اگر مرا امکان اختیار می بود
میان دوستی و عشق
.... تو را بر می گزیدم
......همچون بوسه ای آرام بر دستان سمن تو

 


تو را بسیار دوست می دارم.......
و می دانم... که به بن بست زبان نا ممکن رسیده ام
احساس می کنم .... که عبارت بر تو تنگ آمده است
و فرهنگ بر تو تنگ آمده است
و بلاغت بر گردی ِ کمرگاهت له له می زند
و شعر .... و نثر .... و واژگان نیز
* * *


......تو را بسیار دوست می دارم
...... ای کسی که همهء متونم را به مبارزه می طلبی
...... و می دانم که مادینگی آذرخش است
..... و شعر آذرخش است
و زنان زیبا.... آذرخشند
..... و آذرخشهای بزرگ... دو بار به دست نمی آیند
و برای آنکه در حد و اندازهء تو باشم
...... مرا به دهها زبان نیاز است
* * *


..... تو را بسیار دوست می دارم
و مرا این رغبت است... که ترک عادات پیشین خود کنیم
و از نامهای پیشین خود چشم بپوشیم
پس آیا .... نوسازی این عشق را راهی هست ؟
راهی هست آیا... ؟
برای تغییر پوست من و.... پوست تو ...؟
صدای من و ... صدای تو... ؟
عمر من و ... عمر تو ... ؟
راهی هست آیا....
برای تغییر رنگ ملافه ها..... رنگ حوله ها
...... رنگ عواطف
برای تغییر شکل جامهای شراب..... و شکل ظروف طعام ... ؟
* * *


..... تو را بسیار دوست دارم
و می دانم که تو باز پسین لحظهء شعر هستی
..... و باز پسین قطرهء جوهر
..... و آخرین زنبق بر پرچین باغ
و در لحظه های شوق ناگهانی
و اگر مرا امکان اختیار می بود
میان دوستی و عشق
.... تو را بر می گزیدم
......همچون بوسه ای آرام بر دستان سمن تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:50  توسط Luna web  | 

شبدر

 

دستامو کردم  لای شبدرها. نگاه کن ببین شبدر 4 پر اومده تو دستم. 

شادمان برگ شبدر رو می کنم  شبدر 4 پر خوشبختی میاره بیا و تو هم یکی بکن.

تو به من نگاه کردی  در باد،  خندیدی  و گفتی : خوشبختی من توئی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:40  توسط Luna web  |